جدال وسوسه
شاعر : سید داود باقرزاده
زده داغی به دل و همره توبه ادبش
عجبا باردگر می کشد این دل طربش
نبود هیچ زانصاف که پیمان شکنم
چه کنم تا که رود از سرم این تاب و تبش
لب خود بر لب دلدار نهادم چوشبی
آتشی شد به دلم تاکه شدم شمع شبش
کم کم از داغ شدم آب و چو اشک افتادم
هیچم و پا به سرم سوخته از داغ لبش
آخر از یار چنین شعبده باز و طناز
مانده پا درگل و عقلم شده اندر عجبش
نه مرا توبه دوا بود و نه دل نای گریز
من سرگشته گرفتار رخ و هر وجبش
زجدال دل و عقلم شده اینک غوغا
دل بود شاکی عقل و شده اندر غضبش
دارم از دعوی این مسئله صد حیرانی
یا روم سوی دل و یا که بسوزم طلبش
برچسب:
نویسنده: محمد