خرید بک لینک

جدال وسوسه

شاعر : سید داود باقرزاده

زده داغی به دل و همره توبه ادبش
عجبا باردگر می کشد این دل طربش

نبود هیچ زانصاف که پیمان شکنم
چه کنم تا که رود از سرم این تاب و تبش

لب خود بر لب دلدار نهادم چوشبی
آتشی شد به دلم تاکه شدم شمع شبش

کم کم از داغ شدم آب و چو اشک افتادم
هیچم و پا به سرم سوخته از داغ لبش

آخر از یار چنین شعبده باز و طناز
مانده پا درگل و عقلم شده اندر عجبش

نه مرا توبه دوا بود و نه دل نای گریز
من سرگشته گرفتار رخ و هر وجبش

زجدال دل و عقلم شده اینک غوغا
دل بود شاکی عقل و شده اندر غضبش

دارم از دعوی این مسئله صد حیرانی
یا روم سوی دل و یا که بسوزم طلبش

برچسب: نویسنده: محمد تاريخ: سه شنبه 22 اسفند 1391 ساعت: 11:35

صفحه بندی