کاش برگردم به کودکی ام و زمانی که هنوز پدرم بود و می خندید .. از ته دل می خندید !! و هنوز بیماری طاقتش را طاق نکرده بود .. کاش برایم می ماند یعنی برایمان می ماند تا ما بچه ها برای همیشه غمگین نمانیم!! کاش بیشتر عمر می کرد تا بیشتر از او بدانیم و یاد بگیریم .. افسوس که تمام عمرمان سرمان در کتاب بود و هیچ نیاموختیم .. که اگر همان فرصت ها را در کنار پدر می گذراندیم اکنون به قدر دانایی پدرم می دانستیم!! یک سال و نیم می گذرد ولی بعد از او همه چیز جور دیگری است و خودآگاه و ناخودآگاه به یاد تمام لحظه های پدر بودنش و زحمتهای بیشمارش اشک امانمان نمی دهد!......
شعر زیر گزیده ای از دلتنگی های شبانه من برای پدرم بود که روی کاغذ آمد.. شعری که هربیت آن گلویم را می فشارد و بغضش خفه ام می کند.........
برچسب: نویسنده: محمد تاريخ: سه
شنبه
22 اسفند
1391 ساعت: 11:40